خلاصه داستان: جین به لیسبون می رود تا بدهی خود را با فروش آپارتمان مادرش تسویه کند. او در فرودگاه با ژان، دوست دبیرستانی سابق عجیب و غریب و تا حدودی مزاحم برخورد می کند.
خلاصه داستان: داستان واقعی فرانتس استریتبرگر، پدربزرگ کارگردان، یک پیک موتور سیکلت برای ارتش اتریش. در آغاز جنگ جهانی دوم، این سرباز جوان درونگرا با یک توله روباه زخمی روبرو می شود که او می بیند...
خلاصه داستان: یک داوطلب خط کمکی را دنبال می کند که بخشی از ارتش کوچکی است که هر شب با تلفن تماس می گیرد و از همه نوع افرادی که احساس تنهایی، شکستگی و غیره می کنند تماس می گیرد.
خلاصه داستان: کم کم به خاطره درهم شکسته شب فوت مادرشان می چسبند. آسیبی که یک خانواده از هم پاشیده متحمل شده است، به طور غیرمنتظره ای دوباره بیدار می شود، زمانی که آنها می خواهند دوباره با خاطرات ارتباط برقرار کنند.
خلاصه داستان: تابستان 1941: هیتلر غیرقابل توقف به نظر می رسد و به اتحاد جماهیر شوروی حمله می کند. کاروان کشتی های باری با مواد جنگی سفر خطرناک خود را به مورمانسک آغاز کردند. ملوانان معمولی که با برتری آلمان در دریای یخی قطب شمال روبرو هستند و جان آنها در خطر است.
خلاصه داستان: از آنجایی که صحرای کالاهاری با فصل خشک رو به وخامت روبهرو میشود، غرورها، گلهها و انواع گلهها باید برای بقا به قدرت خانواده تکیه کنند.